بسم الله الرحمن الرحيم
پيامبر اعظم ( ص ) : « اِنّ هذا أخي و وصيّي و خليفتي من بعدي ، فاسمعوا له وأطيعوا. » [1]
اين [ علي ] برادر من ، وصي من ، جانشين من بعد از من است ، پس به او گوش فرا دهيد و از او اطاعت نمائيد .
[[ متن اين نوشته از کتاب " آنگاه هدايت شدم " دکتر سيد محمّد تيجاني سماوي استخراج کرده ام ]]
خدايا لعنت کن اولي و دومي و سومي را
گواهي شيخين عليه خودشان :
بخاري در صحيحش ، در باب « مناقب عمر بن خطاب » گويد : هنگاميکه عمر ضربه خورد ، از شدت درد ناله مي کرد ، ابن عباس مي خواست دلداريش بدهد ، بدو گفت :
« اي امير مؤمنان! هر چه باشد تو مدتي در خدمت پيامبر بودي و صحابي خوبي بودي ، آنگاه از اوجدا شدي در حاليکه از تو راضي و خشنود بود ، سپس همنشين ابوبکر شدي و با او هم بسيار خوب بودي و در حالي فراقش را تحمّل کردي و او هم از تو راضي بود و آنگاه با اصحاب آنان ، همنشين شدي و با آنها نيز برخورد خوبي داشتي و اگر از آنها جدا مي شوي ، بي گمان در حالي جدا مي شوي که از تو راضي اند » .
عمر گفت :
« اما آنچه گفتي از همنشيني با پامبر و خشنوديش از من ، پس آن از منّتهاي خداوند بر من بود و اما آنچه که ياد کردي از هم صحبتي با ابوبکر و رضايتش ، پس آن هم از منّت هاي الهي بر من بود و اما نگراني و سراسيمگي من ، پس براي تو و يارانت مي باشد. بخدا قسم اگر هر جا از زمين که بر آن آفتاب تابيده است طلا مي شد و مال من بود ، پس همه ي آنها را فديه مي دادم تا شايد از عذاب الهي ، قبل از ديدارش رهائي يابم » . [2]
و تاريخ سخن ديگري را نيز از او به ثبت رسانده است :
« اي کاش گوسفندي در خانواده ام بودم که هرگاه بخواهند مرا فربه کنند تا پس از فربه شدن و زيارت دوستانشان ، مرا مي کشتند و قسمتي از گوشتم را کباب کرده و قسمتي را خشک مي کردند و سپس مرا مي خوردند و چون " مدفوع" خارج مي شدم و " بشر" نبودم . » [3]
و مانند چنين سخني ، تاريخي براي ابوبکر نيز به ثبت رسانده است ، نوشته اند : هنگامي که ابوبکر به پرنده اي برفراز درختي مي نگريست ، چنين گفت :
« خوشا بحال تو اي پرنده ، ميوه مي خوري و بر درخت مي نشيني و نه حساب و کتابي داري و نه عقاب و عذاب الهي ! اي کاش من هم در کنار راه بر درختي بودم و شتري بر من مي گذشت و مرا مي خورد و سپس همراه با سرگين آن خارج مي شدم و هرگز از بشر نبودم .» [4]
با ديگر گفت :
« اي کاش مادرم مرا نمي زائيد ! اي کاش کاهي در لاي خشتي بودم ... » . [5]
و اينها برخي از اقوال آنها بود که تنها براي نمونه ذکر کردم.
و اينست کتاب آسماني خداوند که بندگان مؤمنش را چنين بشارت مي دهد :
« الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون . الذين آمنوا و کانوا يتّقون ، لهم البشري في الحياة الدنيا و في الآخره لا تبديل لکلمات الله ذلک هوالفوز العظيم » .[6]
- همانا اولياي خدا هرگز ترس و خوفي ندارند و هيچ اندوهي در دلشان نيست ، آنان که ايمان آورده و با تقوا هستند ، در دنيا و آخرت ، بشارت به آنها داده مي شود و در سخنان الهي تغيير و تبديلي نيست و اين همان رستگاري بزرگ است .
و مي فرمايد :
« ان الذين قالو ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزل عليهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التي کنتم توعدون. نحن اولياؤکم في الحياة الدنيا و في الآخره و لکم فيها ما تشتهي انفسکم و لکم فيها ما تدّعون ، نزلا من غفور رحيم » .[7]
- و آنان که گفتند ، پروردگار ما « الله » است و استقامت ورزيدند ، فرشتگان بر آنها نازل شده و به آنها بشارت دهند که هراس و اندوهي نداشته باشيد و به بهشتي که به آن وعده تان مي دادند ، خرسند باشيد ، ما در دنيا و آخرت ، دوستان و اولياي شمائيم و همانا در آخرت هر چه بخواهيد و اشتها کنيد ، براي شما باشد و در آنجا هرچه درخواست کنيد ، به شما داده خواهد شد ، اين سفره را خداي بخشنده و مهربان براي شما گسترده است .
پس چرا ابوبکر و عمر آرزو مي کنند که اي کاش از بشر نبودند ، همان بشري که خداوند آن را بر ساير آفريدگانش ، کرامت بخشيده است ؟ و اگر مؤمن معمولي که در دنيا ، پايدار بوده است ، به چنين مقامي نائل مي آيد که فرشتگان بر او نازل گردند و به مقام و منزلتش در بهشت ، بشارتش دهند و ديگر از عذاب الهي نهراسد و از آنچه در دنيا باقي گذاشته ، اندوهگين نباشد و پيش از رسيدن به آخرت ، در دنيا بشارتش دهند ، پس چه شده است که بزرگان اصحاب و همانها که – طبق آموخته هايمان – برترين افراد پس از پيامبرند ، و آرزو مي کنند که اي کاش مدفوع يا سرگين يا مو و يا کاه بودند ؟ و اگر واقعاً فرشتگان ، آنان را به بهشت بشارت داده بودند ، هرگز چنين آرزوئي نداشتند که آنچه بر زمين از نور خورشيد تابيده است ، اگر از طلا شود ، همه را فديه دهند ، شايد از عذاب الهي ، قبل از ملاقاتش ، آسوده گردند !
[1] تاريخ طبري – ج2 – ص 319 ، تاريخ ابن اثير – ج2 – ص62 ، سيره حلبيه – ج1 – ص 311 ، شواهد التنزيل حسکاني – ج1 – ص371 ، کنز العمال – ج15 – ص15 ، تاريخ ابن عساکر – ج1 – ص85 ، تفسير خازن نوشته علاء الدين شافعي – ج3 – ص371 ، حيات محمد نوشته حسنين هيکل – چاپ اول – باب « و انذر عشيرتک الاقربين »
[2] صحيح بخاري – ج2 – ص201 .
[3] منهاج السنه ابن تيميّه – ج3 – ص131 ، حليه الاولياء ابونعيم – ج1 – ص52
[4 و 5 ] تاريخ طبري – ص41 ، الرياض النظره – ج1 – ص134 ، کنزالعمّال – ص361 ة منهاج السنه اين تيميّه – ج3 –ص120
[6] سوره مبارکه يونس - آيات 62 و 63 و 64
[7] سوره مبارکه فصلت – آيات 30 و31 و 32